شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ ژانویه 2010 هستید.
در سالگرد انقلاب اسلامی میان طلبهی جوانی، یعنی علی اشرف فتحی رو، که داره تو وبلاگش در مورد بنیانگذار انقلاب و روشنفکر بودنش مینویسه میگیرن میندازن زندان تا آقای کارشناس (بازجو) بیاد هدایتش کنه …
در مورد خیلی چیزا دلم میخواد بنویسم اما واقعا از آسمون و زمین همینطور سر آدم خبر بد میریزه.
اما تا حناق نگرفتم بگم که ما ایرانیها خیلی وقته که دیگه فرهنگی نیستیم، یعنی زایش فرهنگی نداریم، چه سبزهامون و چه غیر سبزهامون. هیچ چیز منو از این جمله «هنر نزد ایرانیان است و بس» بیشتر عصبانی نمیکنه. یه روزی مفصل در موردش مینویسم، الان که خیلی عصبانیم.
داشتم با یه دوستی سر آلبوم آخ نامجو گفتگو میکردم. هر دوتامون از قبل به کاراش علاقهمند بودیم. من خودم به شخصه خیلی تعریف خاصی از هنر برای خودم ندارم، به خاطر همین همیشه مجذوب چیزایی هستم که شاید به گمان متضاد بیان یا حداقل با بعضی تعریفها میآن. یکی از ویژگیهای هنر پست مدرن چارچوب شکنی و خارج از قایده عمل کردنشه. من همیشه نامجو رو در همین جهت میبینم. هرچند خلاقیتش رو بیشتر تو شعراش و پیشرو بودنش میدونم تا موسیقی (حداقل میتونم بگم، خودشم بعضی جاها گفته، تم بعضی از آهنگهاش برگرفته از آهنگهای غربیه با تنظیمات وطنی). نمیدونم خودش چه نقشی برای خودش تعریف کرده، یعنی فقط یه خواننده یا یه فعال اجتماعی یا شایدم سیاسی. هر چند از آلبوم آخرش میشه فهمید که سعی کرده بعضیها (گروهها-تفکرات) رو وادار به » آخ» گفتن کنه (گلادیاتور و بی نظیر حداقل)! بگذریم، بیشتر هدفم این بود که در مورد قطعهی «بینظیر» صحبت کنم.
من اولین بار که این قطعه رو شنیدم بلا فاصله یاد اولین آهنگ از آلبوم Jane Birkin/Serge Gainsbourg افتادم که سال 1969 منتشر شد. این آهنگ شاید جزو اولین کارایی باشه که در حقیقت گفتگوهای حین س.ک.س رو بین Gainsbourg (خوانندهی مشهور فرانسوی) و دوست دخترش Birkin (بازیگر انگلیسی) تجسم میکنه. این آهنگ هم در زمان خودش خیلی ساختار شکنانه بود و سر و صدای زیادی به همراه داشت به عنوان نمونه حتی معشوقهی اول Gainsbourg حاضر به خوندنش نشد، واتیکان در برابرش موضع گرفت و خیلی از رادیو تلویزیونها تو اروپا مثل بی بی سی پخشش نکردند … اما با این وجود خیلی پر فروش شد، حتی تو انگلیس پرفروشترین آلبوم شد و …
از این آهنگ نامجو هم انتقاد زیاد شده و هم استقبال، اما من فکر میکنم اگه میخوایم این اثرش رو نقد کنیم، خیلی مهمه که مشخص کنیم آیا فقط به عنوان خواننده-آهنگساز داریم بهش نگاه و نقد میکنیم یا نه نقشهای دیگهای رو هم داریم بهش میدیم. بیرون دادن چنین اثری در جامعهای که صحبت از س.ک.س درش تابو هستش، سبک سنگین کردنای زیادی، حتی برای شکستنش، میخواد که من مطمین نیستم خیلی انجام شده باشه. در کل من نمیدونم، حداقل از لحاظ تاریخی، چقدر حرکتهای رادیکالی تو جامعه ایران اثر گذار بودن.
دیروز بعد از مسابقه فوتبال ایران-سنگاپور (که به حول و قوه قطبی بردیم) یه گزارشی از اردوهای جهادی پخش شد از تلویزیون. ظاهرا هدف این اردوها شناسایی روستاها و مناطق محروم و کمک به اونها با استفاده دانش آموزان و دانشجویان هستش. مثلا براشون مدرسه، مسجد، خانه و … می سازند. کاری کاملا قابل تقدیر. اما مشکل کجاست. مساله ای که من اینجا می خوام بهش اشاره کنم یک مشکل قدیمیه. نمی خوام داستان چگونگی متمرکز شدن انسان و شکل گیری آبادیها، شهرها و … اینجا بگم (خودم هم دقیقا نمی دونم البته، اما یه کتاب از داگلاس نورث، برنده جایزه نوبل اقتصاد، تو ایران ترجمه شده که به همین موضوع از زاویه تحول حقوق مالکیت می پردازه). اما نکته اینه که در هر عصری شکل گیری آبادیها حول محور مشخصی مثلا از لحاظ اقتصادی بوده. مثل کشاورزی یا دامداری. در دوره جدید، صنعتی، بسیاری از روستاها و حتی شهرهای ما ماهیت وجودی خودشون رو از دست داده و با بحران مواجه شده اند. مهاجرت به شهرهای بزرگ یکی از نشانه های اونه.
تا اونجایی که من فهمیدم تفکر سازماندهی دوباره ی کشور با عنوان «برنامه ریزی آمایش سرزمین» سابقش به قبل انقلاب بر می گرده که ظاهرا مطالعات خوبی هم انجام شد. فکر کنم که قرار بوده با برنامه چهارم توسعه هم این نگاه دوباره احیا بشه. اما در عمل هنوز عزم و اراده ای برای اجرای اینگونه برنامه ها دیده نمی شه ظاهرا. من فکر می کنم ما هنوز «بحران» رو درک نکرده ایم. راهکارهای موقتی تحت عنوان بسیج سازندگی، کمیته امداد، بهزیستی و … مشکل رو حل نمی کنه. بحرانی که الان شهر بم بعد از سازندگی باهاش مواجه شده، نشانگر همین نگاه کوتاه مدته. یا مشکلاتی که شنیده می شه حول و حوش شهرهای نزدیک عسلویه بوجود آمده. بحرانهای زیادی رو در آینده باهاش مواجه خواهیم بود مثل آب، زمین، و جمعیت که سوای اینکه چه کسی تو این کشور حکومت می کنه و با چه سیستمی، توجه به اونها مهم هستش. مواجه با این بحرانها نیازمند این نوع نگرش جامع هستش. تو رو خدا یکی به من گوش کنه، ببین کی دارم هشدار می دما!!ا
برنامه نود رو که بیشترش گفتگو با دادکان بود دیدم. گاهی فکر می کنم که این فوتبال ما آیینه تمام نمای واقعیتهای کشور ماست. کار ندارم که حرفهای دادکان چقدر درست یا غلط بود، اما برنامه برای بررسی ضعف فوتبال ملی بود، در حالی که بیشتر بحث به سمت حسابرسی های شخصی رفت. چیزی که تو کشور این روزها خیلی جریان داره. من فکر می کنم روانشناسی خیلی از اختلافات تو کشور ریشه در مسایل شخصی بین طرفین داره، از مرجعیت گرفته تا ریاست جمهوری و تا همین فوتبال. ناسازگاری که تو رفتار خیلیها دیده می شه یکی از دلایلش همینجاست.
سلام،
جالبه، من یک سال تو اینجا هیچی ننوشتم. الان اومدم که همینو بگم بعد دیدم که این متن پایینی رو قبلا (تابستون دو سال قبل) نوشتم و توی وبلاگ نذاشته بودم. فکر کنم بدرد الان هم بخوره.
…
دیروز داشتم این فیلم The Seven Seals اینگمار برگمن رو می دیدم. جدای از این که فیلم در مورد چه چیزهایی می خواست صحبت کنه، با توجه به فضای فیلم، داشتم همش به این فکر می کردم که دنیا بدون آگاهی و خرد چقدر تیره می تونه بشه. بعد فکر کردم که فضای ایران قرون وسطی چطور بوده. اینکه رهبران فکری جامعه از قدیم اینهمه به خرد بها داده اند، و در مواردی تقدیس کرده اند، خیلی امید بخشه. بعد یاد این شعر فردوسی درآغاز شاهنامه دررابطه با ستایش خرد افتادم که تحسین بر انگیزه:
کنون ای خردمند وصف خرد بدین جایگه گفتن اندر خورد
کنون تا چه داری بیار از خرد که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای
…
هر چند در سیر تاریخ، ما نگاهها و استفاده های متفاوتی از خرد داشته ایم، اما همینکه از سرچشمه در مقابل آن نبوده ایم، جای خرسندی و امیده.
